تبليغاتX
!!!...ستاره آبی ِ من

!!!...ستاره آبی ِ من

فكرش را بكن ...

شب را با صداي شق شق ِ قطراتي از باران كه شیشه ي پنجره ي اتاق تو را مأوايي هستي بخش پنداشته اند و با ياد روزها و هفته هاي ستاره اي ات و كلي فكر و ايده و برنامه براي فردا كه قرار است شايد آغازي باشد بر هفته اي ستاره اي به رختخواب  بروي و بخزي زير لحاف ِ گلبهي ات با آن گلهاي لاله ي رويش و آن قدر فكر كني راجع به خودت و ستاره ي آبي ات به اميد خميازه اي كه تو را از اين افكار كه همچون روحي سرگردان در كوچه هاي نا تمام ِ خيال پرسه مي زند بيرون بكشد و ببرد به خوابي عميق و دلنشين !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
 

انگار يك ساعتي است بيشتر نخوابيده اي كه ناگهان صداي آلارم موبايلت اتاق را مي گذارد روي سرش با I'm calling " U "  گفتن هايش ...

بر عكس ِ هميشه خوشحالي از بيدار بودن در 7 صبح ِ يك شنبه ي باراني ...

وقتي كه صداي ديگر  قطرات را كه حالا بر عكس ِ خيالي كه در ذهن داشتند مي شتابند به سوي ديگر دوستانشان كه حالا ديگر بايد مرده باشند روي شيشه !

اتاقت تاريك تر از هميشه است ...

 لحظاتي مي نشيني روي صندلي ِ بادي ات و به خوابي كه تمام ِ ساعات ديشبت را در آن گذراندي مي انديشي و با خودت اي كاشي مي گويي براي به حقيقت پيوستنش ...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

چه شنبه ي خوبي ...

پرده را كه كنار مي زني گنجشك ها را مي بيني كه گوشه اي كز كرده اند از اين باران !

آسمان به همان زيبايي و دلنشيني است كه دوست داري 

همه جا پر از ابر است و تاريكي !

گل ها با شبنم هايي كه رويشان نقش بسته حالا صورتي تر جلوه مي كنند و برگ ها هم سبز و زرد تر از ديگر وقت ها .

اولين قدمت را كه روي سنگ فرش حياط مي گذاري " ني ني " كه حالا دو روز است 7 ماهه شده سلامت مي دهد و تو مجبور مي شوي چند دقيقه اي هم كه شده وقتت را به پايش بگذاري و  با كمال ِ ميل بپذيري كمي ديرتر به برنامه ات كه حاضر شدن سر ِ كلاس ساعت 15/8 است برسي...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

دو هفته اي بود صبح را نديده بودم !

شنبه اي با خيابان هاي شلوغ پلوغ / پر از بچه هايي كه دستشان در دست ِ پدر يا مادرشان بود براي عبور ْ از خيابان هايي مملو از اتومبيل...

پر از آدم هايي كه با چتري در دست هر يك به سويي مي رفتند و من كه بر خلاف ِ آن ها دوست داشتم بدون چتر قدم بزنم در اين خيابان هاي شلوغ ِ اول ِ صبح !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

هفته ي گذشته با اتفاقي عجيب و غريب سپري شد...

خبري كه باعث شد ديدگاهم نسبت به يكي از بستگانم كه اتفاقا ً خيلي هم با هم نزديك و خوب و صميمي بوديم تغيير كند . " اعتماد " و " اطمينان " واژه هايي بودند كه در اين سال ها بيهوده به پاي اين صميميت ريخته شده بود...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
 

 

يكشنبه 3 آبان

احساس مي كنم به ديدنتان نياز دارم اين روزها...

من روزها و ساعت ها و دقيقه ها به بودنتان ؛ حضورتان و تاثيري كه بر من داشته ايد فكر كرده ام !

بارها فكر كردم به اينكه روزي برويد و ديگر با من و افكار و خواب هاي شبانه ام خداحافظي كنيد ...

اما هر بار نتيجه اش شد همان چيزي كه شايد شعار به نظر برسد : اگر نباشيد من هم نخواهم بود !

آسمان بغض اش گرفته ؛ دارد مي گريد باز هم...

و من ياد ِ آن روز ِ بهاري مي افتم

همان روزي كه فكر ِ ساختن اين وبلاگ و وب نوشته ها در ذهنم وول مي خورد و سرانجام مرا وادار كرد به خلق كردنش !  8 صبح بود انگار...

همه چيز بين هشت و دو در نوسان بود !روز و ماه و سال  را مي گويم...

88 دومين ماهش را جشن گرفته بود به يمن ِ وجود پاك  ِشما.

همان روزي كه كارت پستالي با گل هايي ياسي را تقديمتان كرديم.؛ يادتان مي آيد ؟

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
 

هواي ماشين دم كرده ...

شيشه را كمي پايين مي كشم و تا مي توانم رطوبتي را كه هميشه عاشقش هستم را بو مي كشم.

چاووشي با سنتوري هايش برايمان مي خواند !

دستم را مي برم به سوي شيشه هايي كه حالا بخار رويش نشسته و نام خودم و شما  را با عشق مي نويسم

من با " پ " شروع مي شوم و شما هم با يكي كمتر...

حرفي كه نام ِ " شما " به آن ختم مي شود و آغازي است بر نام " او "...

چه حرف ِ زيبايي است ...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
 

 

دوشنبه 4 آبان

ديشب را تا 4 بيدار بودم...

گفته بودم كه من مي ميرم براي شب ها !

باز كلاس زبان رفتن هاي من شروع شده...

به خودم قول دادم امروز بعد از كلاس به ديدنتان بيايم

هيچ چيز اینجا سر ِ جايش نيست...

و من مجبورم اجازه بگيرم براي وارد شدن !

حرف مي زنيم از شما / از همان كسي كه من از چشم هايش كه شبيه شما بود نسبتتان  را  فهميدم ! و شما كه گفتيد تا به حال كسي نگفته به هم شبيه هستيد ! برايم از اينكه انگار فتو كپي پدرتان هستید گفتید و من كه به جاي حرف زدن  لبخند مي زدم  / از برنامه هايتان/ از علاقه ي بي نهايتي كه به موسيقي داريد  / از اس ام اس تان براي من! كه البته چون نمي خواستيد من ناراحت شوم گفتيد اشتباهي براي من فرستاده ايد و شعري كه خيلي زياد دوستش داريد و روزي صد بار مي خوانيدش...

امير علي چهار – پنج ساله اي كه  با آن كلاه زمستاني و بستني اش آمده بود به دیدنتان !

و بستني اش را به شما داد تا برايش نگه داريد و تاكيد هم كرد نخوريدش ...

ديگر بايد مي رفتم...

خداحافظي كرديم و من باز هم همان خانومي را ديدم كه چند هفته پيش لبخند زديد و گفتيد فقط يك دوست ِ خانوادگي است... همين !

حالا من امروز با ديدنش فقط نگاهتان كردم و شما هم...

 

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 


 + مهر هم تمام شد...

حالا آبان آمده با تمام ِ اتفاقات ِ خوبش تا به امروز...

 

+ 21 مهر از يادم نمي رود...

ساعت ِ 6 عصر ! بعد از كلاس فنون يادگيري و شما كه باعث شديد خستگي اي از تنم بيرون رود با آن شعر ِ زيبا و پائيزي تان...

 

+ برايتان شعري نوشتم تا روزي 100 بار بلكه بيشتر بخوانيدش !

 

+ بيشتر از هر وقت ِ ديگر دوستتان دارم....

 

+ اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست !!! این جوابی بود بر شعر مورد علاقه ی  من...اما چرا؟

 

+  " نی نی " نام گربه ای است که اگر من روزی چند بار نبینمش آن روز نامش دیگر روز نیست !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را / خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت/ حرف زد / نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی " اکنون " است

 

< سهراب >

 

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 10:59 در تاریخ دوشنبه چهارم آبان 1388 |



روزهای پائیزی ِ من با حس ِ قشنگی که همراهشان است به سرعت می گذرند ؛ آن قدر سریع که تا هفته ی آینده مهرماه به پایان می رسد !
دوست دارم برایتان بنویسم اما نمی دانم چرا واژه ها در ذهنم از نوشتن فرار می کنند و نمی گذارند من بازی ِ شان دهم و تبدیلشان کنم به جملاتی که دوستشان دارم برای ستاره ی آبی ام !
نمی دانم چه بنویسم ؛ نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم ؛ نه ... 
اما هر چه بیشتر فکر می کنم از چه بنویسم بیش از قبل سردرگم می شوم !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


فصل پائیز برایم همراه شده با دلتنگی ِ عجیبی که بر می گردد به دیدار با " شما " ...
آنقدر دلتنگم که گاهی می ایستم مقابل ِ آینه و برق ِ اشک ها را در چشمان ِ قهوه ای ام می بینم ؛ مقاومت می کنم که سرازیر نشوند و گونه هایم را نمناک نکنند . گاهی بغضم را فرو می دهم و گاهی هم بغضم مرا فرو می کشد در خودش !


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

" شما " را می بینم ! از تنهایی تان برایم می گوئید . دلیل اش را می پرسم ؛ و شما چشمکی می زنید  ؛ و آن هم می شود پاسخی برای سوال ِ من !

 
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

صبح ها را معمولا ً در خواب هستم ! دوست ندارم روزهای زندگی ام را از صبح شروع کنم ؛  صبح برایم روزمرگی را همراه دارد !

می گویم می خوابم اما خودم که می دانم این خواب نیست ! یک جور خواب و بیداری است که من آن را به فکر کردن و خیال پردازی

 و گشت و گذار در افکار دیگران اختصاص داده ام ...
بیدارم اما با چشمانی بسته !
گاهی هم به خواب هایی که می بینم فکر می کنم ؛ خواب هایی که اگر " شما " را همراه داشته باشند به شیرینی ِ عسل اند و من با فکر کردن به آنها شیرینی شان را با تمام وجود احساس می کنم !


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

شیشه عطر پائیز لب ِ دیوار شکست

هوا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت ِ اوست
دیدنش آسان است
سخت آن است که نبینی " او " را...

این یکی از زیبا ترین sms های مهر ماه بود از کسی که برایم مورد احترام است و ارزشمند !


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


خدا همین نزدیکی هاست ...

کنار من / کنار - " شما " / کنار - " او "...

نمی گذارد در تنهایی مان غرق شویم

او با " ماست " در هر جا و مکان !


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

در گوشه ای از ذهنم نشسته ایم  وسط ِ باغی که سراسرش برگ هایی است خشکیده و رنگارنگ از درختانی بلند , زیبا و تنومند ! آتشی از چوب های خشک شده ای که با هم جمع کرده ایم به را انداخته ایم و با گرمایش خنکی ِ هوا را از خودمان دور می کنیم تا سرما نخوریم ! آتشی که همرنگ قرمزی ِ همان برگ هایی است که پائیز قاتلشان است ...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ



نامزدی ِ محیا و علی است...
چقدر سخت است راه رفتن با کفش هایی که پاشنه هایش قرار است تو را بلند تر نشان دهند !
و سخت تر اگر بخواهی بیشتر ِ ساعت ها را در مراسم همراه ِ دیگران و با صدای سازها و خواننده ها وسط ِ سالن باشی ...
جای " شما " خالی است اینجا ! کاش بودید در کنارم و من بیشتر از هر وقت ِ دیگری به شما افتخار می کردم در برابر دیگران !
از خدا خوش بختی شان را می خواهم! برای شما و معشوقتان هم...


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


هر شب روی کاغذ های کوچک و نارنجی لیستی از کارهایی که باید فردا انجامشان دهم را می نویسم...
اما اکثر اوقات یا وقت کم می آورم یا اگر هم اضافی بیاید تنبلی نمی گذارد به کارها برسم.
" شما " چه طور به تمام ِ کارهایتان می رسید ؟
فکر کنم اگر مدیریت بخوانم بد نباشد ...نظرتان چیست؟!


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


مبانی ِ سینمای ویلیام فیلیپس را می خوانم و مثلث ِ برمودا ی بابا را هم...
دیگر درس های دانشگاه هم شروع شده ...فکر ِ خوبی است اگر این هفته خودم را با آن ها سرگرم کنم !
خدا کند حس ِ درس خواندن را داشته باشم بعد از 3 ماااااه...



ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


+ نارنگی های سبز و ترش با دیدن ِ فیلم های هالیوود چقدر می چسبد این روزها !
سبز بودنش مخصوصا ً !!!

 

+ دوستتان دارم به هزاران دلیل که مهمترینش عشق و دوست داشتن - " شما " است ...

+ دیشب نگاهی انداختم به آسمانی که فقط یک ستاره در آن پیدا بود

ستاره ی آبی من ...

در کنار - ماه نشسته بود در کمال - آرامش  !

 

++ امروز کسی را دیدم که چشمانش همچون شما بود و من از روی همان چشم ها بود که فهمیدم نسبتش را با شما !

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 19:14 در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |


سرگرمی ِ همیشگی ام در پائیز قدم زدن روی برگ هایی است که سنگ فرش ِ پیاده رو را می پوشانند ! برگ هایی که هم زرد و نارنجی بینشان پیدا می شود و هم سبز و قهوه ای ...

رنگ بندی ِ جالبی است !

سعی می کنم تنها صدایی که می شنوم صدای همان برگ ها باشد ؛ صدای دلنشین ِ خش خششان ! وقتی زیر ِ پاهای من حق ِ زندگی از آن ها گرفته می شود ! غمگین می شوم و به فکر فرو می روم که چرا ؛ باید زندگی ِ این برگ های زیبا را از آن ها بگیرم تا خودم لذت ِ برگ ریز بودن ِ پائیز را ببرم !

این هم یک نوع خودخواهی ِ دیگراست  در این زندگی !

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 مقایسه کردن را زیاد نمی پسندم اما دلنشین است وقتی" شما " را با دیگرانی که دل ِ خوشی از آن ها ندارم مقایسه می کنم ! حرف ها  ، اعمالتان ، تفکر ِ خاص و ویژه ای که دارید برایم همچون چشمه ای است در بیابانی سوت و کور ! به همان اندازه برایم با ارزش است و دوست داشتنی !خوشحالم که همیشه در مقایسه ام شما پیروز می شوید و من باز برای هزارمین بار بلکه بیشتر به وجد می آیم !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

چشمانم را می بندم و گوش فرا می دهم به خش خش ِ همان برگ های بی نظیر و رنگارنگ ...

و سعی می کنم ببینمتان  ! چشمانتان را که فرای چشمان ِ من و دیگران است ! با همان لبخند ِ معروفی که روی لبهایتان نقش بسته مجسمتان می کنم و با چهره ای که حالا با لبخندی که از دیدنتان هدیه گرفته به راهم ادامه می دهم !

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 برایتان از دانشگاه می نویسم !

روی نیمکتی سنگی نشسته ام با پریسایی دیگر...

اینجا خیلی بزرگ است ...

پر از درخت و کلاس و برگ های خشک شده و آدم های مختلف

آن قدر بزرگ که من گم می شوم حتی !

غریب هم هست برایم...

آدم هایش ! رفتارشان ! لهجه های مختلفی که بیشتر همکلاسی هایم دارند و من اگرچه می دانم مربوط به خطه ای از ایران است اما بی دلیل دوستشان ندارم !

شاید هم با دلیل ! شاید چون خاطره ی خوبی از مردمانشان ندارم...

هم کلاسی های این ترمم از جنس ِ من ؛ شما یا دیگر دوستانم نیستند !

استاد ها را اما دوست دارم...

انگلیسی حرف زدن هایشان را مخصوصا ً وقتی اوج می گیرند وسط ِ حرف زدن !

از استاد گودرزی که گفت و شنود تدریس می کند و بینهایت شبیه به " بن " همان بنجامین ِ لاست است !

وقتی می گوید هر یک عشق را تعریف کنید و من می گویم :

عشق همان چیزی است که ما را هدف مند می کند

هدفی مثل ِ زندگی

هدفی همچون دوست داشتن ِ" شما " !

میدیا و الهام و پریسا !این ها نام ِ دوستان ِ جدید ِ دانشگاهی ام هستند !

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

به یاد ِ شما چند برگ ِ نارنجی ِ خشک شده را چسبانده ام به دیوار ِ اتاقم ...

باز هم خیالبافی می کنم !

و شما بزرگ تر از هر وقت ِ دیگری می شوید در ذهنم .

شما را می بینم در کنار ِ خودم ! قدم می زنیم روی برگ های خشکیده ای که سراسر ِ کوچه تان را در بر گرفته !

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 قاصدک ها این روزها زیاد به چشم می آیند !و من مثله زمان بچه گی آن ها را در دست می گیرم و آهسته  آرزویم را  به آن می گویم و فوتش می کنم به طرف ِ آسمانی که بزرگی اش را در شما هم می بینم گاهی !

آرزو می کنم سلامتی تان را برای همیشه !

برای ستاره ی آبی و درخشانم آرزوی های بزرگی در سر دارم ...

اما هر بار فقط یکی را به قاصدک هایم می گویم

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

باد ِ شدیدی می وزد  ! و من قدم های بلند تری بر می دارم تا به مغازه ای برسم پر از کتاب و فیلم و مجله و ... و...

مغازه ای که تاریکی اش را دوست دارم

مغازه ای که بوی عطری که در آن پیچیده همانند بوی خوش ِ ادکلن شماست

زیبایی اش زیبایی ِ چشمان ِ آسمانی ِ شماست

کتاب هایش اعتقاداتتان است

صدای پینک فلویدش هم مثله آن روز ِ زمستانی خوب و خوش و زیباست

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 این روزها فالی از حافظ را می خوانم که یادگاری است از طرف  یکی از دوستان ِ دور و البته قدیمی ام !

کسی که هر روزش را با فالی از حافظ آغاز می کند...

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

هرچند ما بدیم تو ما را بدان نگیر

شاها به ماجرای گناه گدا بگو

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 ما باید پرواز کنیم

همچون دو خط ِ موازی که به هم نمی رسند

و از هم دور نمی شوند

عشق همین است...

همین !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

  • اگر قاصدک ها یک آرزوی انسان را بر آورده می کردند
  • من بی گمان دوباره دیدن ِ شما را آرزو می کردم
  • راستی واقعا ً قاصدک ها آرزو هایمان را به خدا می رسانند !!!؟

 

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 22:48 در تاریخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |


نشسته ام پشت میز تحریرم و با موهای گیس کرده ام بازی می کنم !

و با خودم فکر می کنم اگر اسمم گل گیسو بود و بابایم فرهاد جعفری حتما ً هر روز موهایم را برایم گیس می کرد ! به خاطر ِ نامی که روی دخترش گذاشته...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

فکر می کنم به هفته هایی که گذشتند و اکنون به روز های آخر ِ تابستان نزدیک شده اند ! و به خاطراتی مبدل شدند که حالا در گوشه ای از ذهنم جای گرفته اند و قسمتی از این خانه را هم به نام ِ خود سند زدند !!!

 چقدر تفاوت است میان ِ روزهای تابستانی ِ پارسال و امسال !

حالا که مقایسه می کنم می بینم که امسال چقدر خوب بود ! چقدر خوش گذشت ...

وقتی به پارسال و روزهای کسالت بار و غمگینش فکر می کنم ؛ هنوز هم دلم می گیرد ! و غمی انگار در انتهای گلویم سنگینی می کند و می خواهد به بغض و شاید قطرات ِ گرم ِ اشک تبدیل شود و سر بخورد از روی گونه هایم ! اما نمیداند که من نمی گذارم ....

حالا دیگر سپیده مان رفته و من هنوز مطمئن نیستم خوش بخت است یا نه ! اما امیدوارم که باشد .

این روز ها سالگرد ِ ورود ِ مریم به خانواده ی 5 نفره مان است !

مریمی که تا پارسال فقط دوستم بود حالا دیگر از دوست فراتر است

دیگر پیام با مریمش است ! مریمی با موهای فرفری و مشکی ! دختری مهربان و دوست داشتنی...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 همیشه شب های قدر که می رسد ! جوشن کبیر را با مامان می خوانیم...

یاد ِ کتاب ِ دین و زندگی ِ سوم دبیرستانم می افتم

نشانه های ظاهری قرآن مثله همین زیبایی های کلمات و واژگان زیبا با آهنگی که همراهش است !

پارسال و امسال در این شب ها حال و هوای دیگری داشتم ؛ انگار یک چیزهایی در وجودم تغییر کرده اند !

21 ماه رمضان ِ پارسال دو تا از محترم ترین پدر های دنیا ، با این زندگی  ِ مبهم و عجیب و غریب خداحافظی کردند ...

31 شهریور بود و شب 21 ماه رمضان !

به علیرضا و مریم و مصطفی فکر می کردم ؛ به اینکه چقدر سخت است که پدر هایشان را از دست داده اند !

هر چند می دانستم جایشان خیلی بهتر از این جاست...

چند روز پیش مصطفی را دیدم !

پسر ِ مهربانی که شاید درک ِ درستی از زندگی نداشته باشد اما من مطمئنم خیلی بیشتر از ما ، مهربانی و محبت و خوبی و زیبائی را می فهمد !

به قلب ِ پاک و مهربانش ایمان دارم و حالا این باعث شده غصه ام بگیرد که تا چند وقت ِ دیگر بیش تر نمی تواند در این دنیا نفس بکشد...

به مامان ِ این فرشته فکر می کنم و به موهای ریخته اش !

به این سرطان و شیمی درمانی ِ لعنتی که او را در دامش انداخته !

دعا می کنم برایشان در این شب های نورانی...

برای همه...

برای" شما " ! برای "  او "...

شبی که قرآن نازل شده ! و سرنوشتمان هم....

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

شله زردی که نذری است برای عمو حمید را به هم می زنم ودر حالی که نگاهم به آسمان است و درگوشه ای از آن چشمان ِ شماست از خدایم تنها آرزویم سلامتی است برای همه...

برای " شما " برای " او " برای آن ها...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 چند روز بیشتر تا آمدن ِ  پائیز و اول ِ مهر نمانده !

مهر ماه این بار برایم مثله سابق نیست...

چون دیگر مدرسه ای نیست !

دیگر خبری از کتاب های ریاضی و زیست و شیمی نخواهد بود . دیگر از جمع ِ دوستانه تا مدتی خبری نیست...

همیشه مهر برایم جزو بدترین ماه هایم بود حالا می فهمم که این حس فقط به خاطر ِ درس بوده !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

مطمئنم دلم برای مدرسه ی بینهایت زیبایم با آن باغ ِ سبز و بزرگ و خوشگلش. برای تک تک ِ خاطرات ِ خوبی که در ذهنمان سر ِ کلاس / در راهرو ها / در آن باغ ِ زیبا داشته ایم تنگ خواهد شد ...

برای دبیر های گاه مهربان و گاه بد اخلاق ! که تا آخرین لحظات با شیطنت هایمان اذیتشان می کردیم !

برای تمام ِ خنده های سر ِ کلاس ! برای فیلم هایی که از دبیر ِ مهربان ِ انگلیسی می گرفتیم ! برای روزی که خانم نیکو سخن از پله های طبقه ی چهارم افتاد ! برای جر و بحثم با خانم رستگار که هیچ هم رستگار نبود ! و تمام بچه هایی که آن روز؛ وسط ِ آن ماجرا طرفِ من در آمدند !برای خانم ِ اسدی که دبیر شیمی بود و رضوانه دوستش می داشت و آن روزی که فهمیدیم فکر می کرده اسم ِ رضی ؛ نازنین است ! خانوم ِ رسولی ؛ دبیر ِ زیستی که نمی دانم چرا از اینکه من می خواستم به جای خواندن ِ این زیست و شیمی هایی که علاقه ای بهشان نداشتم زبان بخوانم ناراحت بود !  و من که هرگز جواب ِ این حرف های بی معنی اش را ندادم !

خانوم ِ شیرخواه با آن همه " ماااادر " گفتن هایش با لهجه ای که من اصلا ً دوستش نداشتم و ندارم ...

خانوم قلندری و آقای شکری که من از ریاضی ای که تدریس می کردند خوابم می گرفت ! رویا عمرانی که من بهترین و با شخصیت ترین دبیرم می دانمش در این 4 سال !

یادش بخیر... وقتی که ستاره ها و کهکشان ها را درس می داد  و من مدام لا به لای عکس ها دنبال ِ ردی از " شما " یا همان " او " می گشتم...

آقای فرجی که بی تربیت بودنش هرگز از یادم نخواهد رفت با آن نیوتن و انیشتین اش !!!

و سر انجام مدیری که حد اقل در 9 ماه ِ سال تحصیلی 2 ماهش را مدرسه نبود و معلوم نبود کجا بود !

چه قدر خنده دار بود وقتی بعد از دو هفته به مدرسه آمد و بچه ها  بزرگ برایش نوشته بودند : مقدم  ِ ورود ِ مدیر را به مدرسه پس از 14 روز گرامی می داریم...

مدیر ِ متجددی که چادر ِ سیاهش را فقط  وقتی که بازرس از اداره می آمد می شد دید...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

تقلب هایی که دیگر برای گرفتن و یا دادنش استاد شده بودیم همگی !

و آخرینش که مربوط می شد به امتحان ِ ریاضی که من بودم و 2 برگه ی  تقلب ِ A 4 پر از فرمول های ریاضی که تا آن روز حتی نگاهشان هم نکرده بودم !

اصفهانی که اردیبهشت ِ 87 را با بچه ها چهار روزی را در آن گذراندیم ! سنتوری هایی که نگاه می کردیم و همراه ِ چاوشی اش می خواندیم !تا صبح حرف زدن هایمان و خنده هایی که تا به امروز هرگز تکرار نشد !

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

برای سارا / مایسا / هستی / نعیمه / مریم /ریحانه / بهار / مهرنوش / شهره / شیرین / رضوانه و لینا دلم تنگ می شود !!!

دوستانی که قرار بود همه پزشکی بخوانند !

قرار بود...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

برای یواشکی موبایل بردن هایمان به مدرسه ! و آن  روزِ اردیبهشتی که از کلاس ِ فیزیک آمدم بیرون تا با جودی حرف بزنم و بگویم با دایی هماهنگ شده برای دیدنش !

دلم تنگ می شود برای مجله خواندن سر ِ کلاسِ ِ زبان و ریاضی و عربی ! مجله هایی با عکس هایی از عمو بهرامم و گل شیفته و بهداد !!!

برای رفتن به کلاس ِ عربی ِ آقای سموات ! که انگار نسخه ی کپی شده از دایی علی بود ! حرف زدنش / خندیدنش حتی تپل بودنش هم ...

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

یادش بخیر روزی که " شما " را دیدم که با چشمان ِ آسمانی اش انگار آمده بود به دیدن ِ خواهر ِ مهسا...

مرا هرگز ندید

اما من خوب دیدمش !

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

دلم برایتان تنگ می شود خاطرات ِ خوب و عزیز ِ من...

خداحافظ روز های دوست داشتنی ام !

خداحافظ کلاغ هایی که با قار قار کردن هایتان نمی گذاشتید ما شیمی و فیزیک را درک کنیم !!!

خداحافظ برای همیشه...

تابستان دیگر کوله بارش را بسته و دارد می ژآًٍود از پیشمان ! 5 روز ِ دیگر اول ِ مهر است ...

باید به فکر ِ پائیزی بود که در انتظارمان است !

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

 + عمو ساتیارم؛ تولدت مبارک...

یادتان باشد من جزو کسانی بودم که 31  ام را دقیقا ً یادم بود !

 

 

+ دایی علی ِ مهربان و فعالم ، امیدوارم سایه تان همیشه بالای سر ِ خانواده محترمتان باشد

روح ِ پدرتان شاد و یادشان گرامی...

 

 

+ این مردم  ِ نازنین

شما هم هیچ گاه تنها نمی شوید ! هیچ گاه آواره نخواهید شد ! هیچ وقت بی سر پناه نمی مانید !

این همه تپش /  این همه خون /این همه قلب ...

یک تپش / یک خون / یک قلب...

قلب ِ من همیشه برای شماست !!!

این تپش / این خون / این قلب ؛

قلب ِ پپر است / خانه ی شما ...

 

 + دلم برای " ر ل ا ن ی " تان تنگ می شود

خیلی ...

کاش نمی گذاشتید که برود  آن روز !

دو روز مانده بود به تولد یک سالگی اش...

 

  

+ این روزها آسمان آبی تر ازهمیشه است...

چون آن روز من چشمانتان را دیدم در آسمان 

و امروز هم آسمان را در چشمان ِ شما !!!

 

 + دیگر شاید اینجا کم تر از خاطراتم بنویسم ...

اما لا به لای گاه نوشته هایم اشاره ای خواهم کرد به ناب ترین و البته نایاب ترین لحظات - زندگی ام !

 

 

+++  فردا روز - مهمی است برای ما که ایرانمان را دوست داریم و این ها را نه ...!

فردا ۲۷ شهریور همگی سبز خواهیم بود !

 

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 15:22 در تاریخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |


 

از زمان ِ بچه گی یعنی همان 5 – 6 سالگی تا الآن همیشه عاشق ِ ماه رمضان بودم !همه ی لحظاتش برایم دوست داشتنی است. حالا این روزها با آمدتش باز هم در یاد ِ روزهای ماه رمضان ِ دوران  کودکی ام غرق شده ام ! یاد ِ سحری خوردن هایم می افتم با چشمانی که رویای خوابیدن در آن ها موج می زد ...

دعای سحر که من می مردم برایش ! برایم انگار همین دعا نشانه ی ماه رمضان بود.هنوز هم مثله آن موقع نزدیک های افطار که می شود دوست دارم به آدم هایی که با عجله در حال ِ رفت و آمد اند نگاه کنم . نزدیک های افطار چه کیفی دارد وقتی روزه ای و صدای " ربنا " و بعد " الله اکبر " در گوشت می پیچد !

وقتی روزه ای طبعا ً مهربان تری ! پاک تری ! صادق تری ! خالص تری...

به قول ِ   یک انسان  ِ  کامل :

دوست  ِ  مسلمان  ِ  من ! بیا و اراده کن و تصمیم بگیر به گونه ای زندگی کنی که سال  ِ  دیگر سر  ِ این سفره ی مبارک شرمنده ی پروردگارت نباشی و به جای تمنای بخشایش سپاسگزار این زائیده بی غایت  ِ  خوبی ها باشی...!

آمین

هرچیزی می تواند  در افکار ِ آدمی تغییر کند و شاید هم فراموش شود به جز همین عقاید ِ مذهبی و اعتقادات ِ هر انسان ! من این را کاملا ً باور دارم ...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

در نهمین روز از این ماه ِ شهریوری ! در یک بعد از ظهر ِ گرم  ِ تابستانی ! وقتی به قول ِ جودی 18 سال و دو روزم بود ! کم کم داشتم به جودی  - خواهرم - نزدیک تر می شدم ...

تا اینکه دیگر فاصله ی ما شد به اندازه ی چند کیلومتر !

قرارمان پارک وی همان جای همیشگی ! وعده ی دیدن ِ جودی ام را مدت هاست به چشمانم داده ام .

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

حالا 18 سال و سه روزم است ...

تا جودی ام برسد کمی قدم می زنم . طبق ِ عادت ِ همیشگی مردم را نگاه می کنم ! چشمانشان را ! به نظرم همین چشم ها هستند که افکار ِ مان را بروز می دهند ...مطمئنم این را !

جودی آبوت ام می آید ! با موهای گیس کرده اش ! موهایی گیس کرده و مشکی ...

هم دیگر را بغل می کنیم بعد از چند ماه ! می بوسمش ! نگاهش می کنم !

قدم می زنیم...

می خواهیم  به کوچه ی بهشتی اش برویم .

قرار است خانه ی مهربان ترین بابا لنگ دراز ِ دنیا را نشانم دهد !

تا به خانه ی پدربزرگش که می شود پدر بابا ی بی نظیرش برسیم حرف زدن هایمان را شروع می کنیم...

از خودش می گوید ! از خودم می گویم !

با خودم می گویم : چقدر خوب است که پیش ِ جودی ام

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

کوچه ی بهشتی از دور پیداست !

مثل ِ توصیف های جودی است ! به همان زیبایی ! آرام بخش است ..

شاید واقعا ً گوشه ای از بهشت است اینجا !!

کنار ِ خانه ی روبه رویی می ایستیم ! نگاه هایمان به پنجره ی حصیری است ! گاهی هم به همسایه ها که انگار می دانستند برای دیدن ِ بابای جودی آمده ایم !

نگاه می کنیم به حیاط خانه ی زیبای پدر بزرگش ! با آن گلدان های شادابی که گل های خوشگل وصورتی در آن ها زندگی می کردند ! و باز هم به آن پنجره ی حصیری  ِ بی نظیر ...

کاش می شد  بابایش را از نزدیک دید !

چقدر دوست داشتم و دارم این " بابا لنگ دراز ِ " مهربان و خوش بختی را که دختر ِ بی نظیر و مهربان تر از او را دارد ببینم ...

و همان جا به چشمانش نگاه کنم و به خاطر ِ دختر ِ " فوق العاده اش  " تبریکی را نثارش کنم...

تبریک به خاطر ِ داشتن ِ یک فرشته ی زمینی !

انگار بابایش خانه نیست ! و این یعنی بد شانسی ! و محروم شدن از دیدن ِ لنگ دراز ترین بابای دنیا...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

  

کادوی تولدم را از بهترین دوستم در کوچه ی بهشتی باز می کنم !

الان ؛ همین الان چشمانم را دوخته ام به رز های سرخ ِ وسط ِ تابلو ...

یکی از آن گل ها جودی است

دیگری بابایش !

و شاید وسطی هم من ...

جودی ِ من هدیه ات برایم از آن هدایای ارزشمند است ...

می دانم که خودت می دانی !

تا ابد وقتی دارم نوشته هایم را می نویسم ! نگاهی خواهم انداخت به دیوار ِ بالای میز ِ تحریرم و به یاد خواهم آورد خاطرات ِ بهترین روز ِ شهریوری مان را...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

در کوچه ی بهشتی جودی از بابایش می گوید ! از اولین روز ِ دیدارشان ! از اینکه برای اولین بار بابایش دخترش را از نزدیک دیده ! چه روز ِ خوبی بوده آن روز ! خوش به حال ِ بابایش ...

 

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 کاخ ِ سعد آباد !

همان خانه ی سیاوش ِ تردید ِ کریم مسیحی !

دیگر از همه چیز می گوئیم ! می خندیم ! قدم می زنیم ! گاهی خسته می شویم ! می نشینیم روی نیمکتی در باغ ِ کاخ ِ زیبا و بزرگ ِ شاه و باز حرف می زنیم !

از دایی علی و عمو بهرام و خاطرات ِ شیرینمان از مهربان ترین عمو و دایی های دنیا هم می گوئیم !

از خاموش بودن های دایی ! از رویش که سراغ ِ سردبیرش را نزدیک های ظهر از یکی ازکارکنانش گرفتیم !از ناراحتی برای اینکه نمی توانستیم روز ِ مقدس ِ شهریوری را در کنار ِ دایی باشیم و کاکائو های تلخ و خوشمزه را تقدیمش کنیم ! حیف که سه روزی نیست  تا ما را پیش ِ عموی آدم کشمان ببرد ...

حیف...

 

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

چقدر مزه داد وقتی پائیز را با جودی زودتر به استقبال رفتیم  و روی برگ های خشک ِ زرد و قهوه ای رنگی که قسمتی از زمین را پوشانده بود راه رفتیم و با صدای خش خش ِ آنها عشق کردیم ! و البته با کاخ ِ شاه و همسرش هم...

از نامه ی بابا لنگ دراز می گویی !

از اینکه بابای مهربانت اتفاقی در ۲۰ امین روز از آخرین ماه زمستان برایت فرستاده

از نازلی می گویی ! از رومینا ! از آن شاخه گل رز !

از...

 

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

مامان ِ مهربانت را می ستایم ! به خاطر ِ داشتن ِ فرشته ای مثل ِ تو...

چند ساعتی باید خداحافظی کنبم ! شب با پیام و مریمش می آیم !

پیشویتان را دیدم ! همان که به نیمچه پیشوهایش شیر می داد ! یادت می آید ؟خودت نوشته بودی در همان نامه های به شدت جذاب و خواندنی ات...

در انتظار ِ نی نی های جدیدش است !

قول دادی که خیلی زود خواهی آمد ! خوشحالم که بعد از این خستگی ِ کوتاه ما و بابا لنگ درازت را می خواهی با نامه های بابایی ات خوش حال کنی...

آخرین دقایق از 10 شهریور را با هم بودیم !

قول می دهم زود بیایم و البته شما هم ...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

   

 + ساناز ِ قوق العاده ی من...

تو فوق العاده تر از آن چه بابا لنگ درازت گفته هستی....

این را مطمئنم !

 

+ "دوست دارم کسی جایی منتظرم باشد" !

این از توست برای قبولی ام در دانشگاه ...

مرسی از این همه مهربانی

مشغول  ِ  خواندنش هستم ! واقعا ْ خواندنی است....

 

+ بابایت را که دیدی سلام  ِ  مخصوص  ِ  مرا برسان و بگو پپر با اینکه شما را هرگز ندیده اما لنگ دراز ترین و مهربان ترین و فوق العاده ترین بابای دنیا را شما می داند!

حتما ً بگو !!!

 

+

بی تو با یاد که من به خواب روم ؟

و برای کدام سوال سوی جواب روم ؟

 بی تو من به کدام قبله خم شوم ؟

از حیرت که در نقطه ای جم شوم ؟

 بی تو با که بگویم سخن عشق را ؟

و برای که بنویسم این مشق را ؟

 بی تو من به امید چه بیدار شوم ؟

از برای که سوی دیدار شوم ؟

از : ا . م

 

+ این انسان - کامل بهرام رادان بود !

همان عمو بهرام...

 

  + دایی علی روزتان مبارک...

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 23:11 در تاریخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 |


 

دیروز هفتمین روز از شهریور بود!

18 سال ِ پیش چنین روزی من ساعت ِ 7 صبح پا به این دنیای بزرگ گذاشتم

از همان بچه گی از 18 سالگی خوشم می آمد

دیروز طبق ِ عادت ِ هر سال 7 صبح بیدار شدم...

نمی دانم آدم روز ِ تولدش باید خوشحال باشد یا ناراحت ؟

ولی من همیشه در روز ی تولدم خوشحالم...

به خاطر ِ یک سال بزرگ تر شدن

به خاطر ِ تبریک های صمیمانه ای که دریافت می کنم

و البته هدیه های  روز ِ تولد !

 

   ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

  حالا 18 سال و یک روزم  است...

اولین روز ِ هجده سالگی ام  به یاد ِ " شما " و خیلی از اطرافیانم و تبریک های دیروز گذشت !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

سفر ِ کوتاهی در پیش است

باید جودی را ببینم ؛ بعد از چند ماه!

باید کلی با هم حرف بزنیم !

باید به دیدن ِ دایی علی برویم...

البته اگر گوشی اش را تا آن موقع روشن کرده باشد !!!

باید عمو بهرام را ببینیم...

باید...

 

    ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

+ خدایا ؛ مرسی از اینکه مرا به پدر ومادرم هدیه دادی !

امیدوارم بتوانم با اعمال و رفتارم جبران کنم این همه لطف و مهربانی را...

 

+ دایی علی ، ما داریم می آییم !

بعد از مدت ها...

ای کاش بتوانیم دومین تولد ِ شهریوری را کنارتان باشیم...

چند روز زود تر البته !

 

 

+ فعلا...

  

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 20:57 در تاریخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 |


از خیلی وقت پیش این نوشته روی میزم ؛ لابه لای کتاب ها و فیلم ها در انتظار نشسته...

کمی تنبل شده ام ، دلیلخوانده شود.

با  ِ دیگرش هم ماه رمضان است ! شاید هم این LOST  ِ لعنتی که تمام ِ وقتم را پر کرده ! هیچوقت برنامه هایم واقعا ً از روی برنامه ی اصلی پیش نمی روند و من مجبورا ً دوباره و سه باره و شاید چند باره بنشینم و برنامه ها را چک کنم . گاهی بعضی ها را تغییر دهم و بعضی را هم به کلی حذف کنم !

لاست از آن برنامه های حذف شده بوده ! و حالا دوباره سر و کله اش در این روزهای تابستانی پیدا شده ...

باد بادک باز را دارم با تاخیر می خوانم ! زیبا نوشته و رمانی است که به نظرم باید امیر و حسن در رؤیا یشان غرق می شوم

خالد حسینی قطعا ً نویسنده ی بزرگی است...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 واقعا ً جایتان خالی است ...

طبق ِ روال ِ همیشگی ؛ همه هستند ! البته همه که نه!

اما ما ، خاله آذی ، خاله رؤیا ، دایی رضا دور ِ هم هستیم در خانه ی مامانجون....

من / علیرضا / پیام / مریم / پرهام / امیر حسین و آذر دخت

روزها به جای شب ها می خوابیم . به قول ِ مامانجون تا لنگ ِ ظهر شاید هم بیشتر! و شب ها شیطنت های همیشگی مان شروع می شود ! از سر ِ کار گذاشتن ِ مسئول پذیرش ِ هتل ها برای رزرو کردن ِ اتاق ِ رو به دریا در همدان آن هم ساعت ِ ۳نصفه شب گرفته ! تا سیب زمینی سرخ کرده هایی که امیرحسین ِ تپل برایمان درست می کرد ! تا خالی کردن ِ لیوان های پر از آب روی هم...

و سرانجام خوابیدن روی رختخواب هایی که خیس بودند به خاطر ِ همین شوخی ها !

تخته بازی کردن هایمان تا 6 صبح و لواشک های ترش و خوش مزه ی مامان جون که به دست ِ ما در این چند روز نسلش منقرض شد !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

به دیدنتان می آیم و البته به دیدن ِ کتاب هایتان هم ...

راهنمایی ام می کنید به طبقه ی پائین ! تند تند همه جا را مرتب می کنید...

حالا با کتاب های بی نظیرتان تنهایم ! آرام آرام ورق می زنم و با عطر ِ دلنشینی که این پایین پیچیده و البته بوی خاکی که از لا به لای کتاب ها به مشام می رسد عشق می ک------نم...

بوی خاک و ادکلون ِ محبوب  ِ شما ؛ چه لذت بخش است !همیشه دوست داشتم یکیش را داشته باشم اما حیف که هیچ وقت نامش را نمی دانستم...

کتابی از هیچکاک و آلنده را بر می دارم ! به همراه ِ چند کارت پستال ِ زیبا که زیباترینش برای دایی علی خواهد بود ! شاید...

و یک دفتر که ورق هایش کاهی است ؛ برای نوشتن ِ این خاطرات ! تا به خانه ی مامانجون برسم هزار بار کتاب ها را ورق می زنم و عمیقا ً بو می کشم !

حس ِ آرام بخشی القا می کند در من...

 

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

 دکتر ِ مهربانم را با همسر ِ مهربان ترش می بینم...

این بار بحثمان سیاسی است ، از رئیس جمهور ِ محترممان می گوئیم و از وزرایش ! و البته خانم های وزیر.

و از وزیر ِ سابقش که به هلو تشبیه اش کرده ...

از خودش می گوید و از علاقه اش به پزشکی ! از همسرش ! از یلدایش ! از ادبیات که واقعا ً دوستش دارد و این را می شود از کتاب های روی میز ِ مطب اش به راحتی فهمید ...

مطبش که من یک جورایی می میرم برایش !

رنگ ِ آبی و شیشه ای ِ دیوار ها که مرا بیشتر از همه یاد ِ چشمان ِ شما می اندازد ! بوی مواد ِ دندان پزشکی که من اصلا ً علاقه ای به آن ها ندارم ولی دیگر عادت کرده ام به بویشان...

منشی  ِ مغرور و بد اخلاقی که اخم در چهره اش موج می زند و عجیب است که با من یکی مهربان است !

خانم های بارداری که با شکم های بر آمده شان وارد ِ مطب می شوند و من گاهی جایم را به آن ها می دهم !

و باز هم همسر ِ مهربانش که مهربانی را می توان از روی تک تک ِ اجزا ی  صورتش تشخیص داد ...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

دل خون ِ حامد بهداد زیباست ! به زیبایی ِ دیگر فیلم هایش

همان طور که بوتیک ،  حس ِ پنهان و هر شب تنهایی زیبا و بی نظیر بود...

دلش برایم می سوزد ، حق را به او می دهم .

سوژه ی جالبی فیلم شده...

برای دیدن ِ " آدم کش " با بازی ِ عمو بهرام و حامد لحظه شماری می کنم !

چه شاهکاری خواهد شد این آدم کش...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

تازگی ها به آبی بودنتان پی برده ام...

پس دیگر شدید : ستاره ی آبی ِ من !

نام  ِ زیبایی است برای زیباترین " شما " ی دنیا...

 

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

 آسمان همچو صفحه ی دل ِ من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب ِ خوش گریزانم

که خیال ِ تو خوش تر از خواب است

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

  + همسر ِ مهربانتان به همان مهربانی بود که فکرش را می کردم...

امیدوارم خوشبخت باشید همیشه

 

+ امروز عکسی از پل نیومن را از " شما " هدیه گرفتم

همیشه با دیدنش به یادتان خواهم افتاد...

 

+ عمو ساتیارم آزاد شده...

دیگر چراغ  ِ مسنجرش مثل  ِ  قبل روشن است

و من باز هم می توانم با عمو جاااان ( !!!! ) گفتن هایش عشق کنم...

عمو ساتیار  ِ  من

 

+ هر روز موقع افطار برایتان دعا می کنم...

شما هم این کار را بکنید حتما !

 

+ حرف  ِ  دیگری نیست !!!

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 23:3 در تاریخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |


آن قدر حرف برای گفتن دارم که نمی دانم از کجا باید شروع کنم...

با کمال ِ آرامش سایت ِ سنجش را باز می کنم و نتایج ِ کنکور را می بینم ! با اختلافِ ناچیزی از قبولی در رشته ی ادبیات انگلیسی در دانشگاه ِ همدان جا می مانم !

اما پس از چند ساعتی که می گذرد به این نتیجه می رسم که چه فرقی دارد ادبیات را در دانشگاه ِ آزاد بخوانم یا سراسری ... واقعا ً فرقی می کند ؟!!

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 یک ساعتی با یکی  از دوستانم  حرف می زنم ...

اول تند و عصبانی و آخرش با مهربانی خداحافظی می کنیم!

از تولد ِ این وبلاگ می گویم و از اینکه منتظرش بودم ؛ همان روزهای اول ِ تولدش ! از این بلاگفای لعنتی و نرساندن ِ کامنت ها به دست ِ مدیران ِ وبلاگ های همسایه که تازگی ها بدجوری آدم را عصبانی می کند.

از روزهای بهاری 88 و sms هایی که گاه گاهی بینمان رد و بدل می شد و از خاطرات ِ خوب و بدی که می توان درباره اش خیلی گفت و نوشت !

از خواندن ِ نام ِ 400 نفری که سینما ی ما اعلام کرده بود برای پیدا کردن ِ نامش در بین ِ اسامی ِ پذیرفته شدگان برای دیدن ِ درباره  الی...

بعد از اتمام  ِ حرف هایمان مشغول می شوم به خواندن ِ نوشته های زیبایش با آن سبک ِ نوشتاری اش ! و آن حس ِ صمیمی و البته پر از اندوهش ...! نوشته هایی که باید " عمیقا ً " خوانده شوند ...

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

  sms  های هفته ی گذشته را مرور می کنم و بیشترشان را delete می کنم ! می رسم به یکی از پر ماجراترین هایش...

همانی که " د " اضافه شده بود به " خوبی " و همه چیز را کاملا ً رسمی کرده بود !

و جوابش هم شده بود sms ای که تمامی ِ لغاتش به سبک ِ کتابی نوشته شده بود ....

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

  جشنواره ی کودک و نوجوان شروع شده...

و من 5 روز فرصت دارم تا به قول ِ یکی از دوستان با جشنواره " حال " کنم ! البته به جای او...

از شام خوردن های ساعت ِ یک گرفته ! تا دوست ِ جدید و مهربانم " لی لا " ! آقای سپهر که بابا بزرگ ِ همه بود با آن موهای بلند و سیاهش که همیشه زیر ِ یقه ی پیراهنش پنهان بودند !

تنها سینما رفتنم برای دیدن ِ " تردید " ِ کریم مسیحی و تمرکزی که در تمام ِ لحظات ِ دیدن ِ فیلم همراهم بود ! و نقد ِ بازی های بی نظیرش با یک منتقد و روان شناس ِ اصفهانی !

ناراحتی ای که به خاطر ِ ندیدن ِ " زادبوم " و امیر علی اش تا روز ِ آخر ِ جشنواره همراهم بود و الآنم هست ! ازجویا شدن ِ حال ِ عمو ساتیار از طریق ِ دوستان ِ مهربانش ! ماهایا پطروسیان و همسرش که البته بیشتر به پسرش می ماند با اختلاف سنی  ِ 20 ساله اش با ماهایا !

دوستی ام با علی ِ بچه های ابدی ِ پوران درخشنده ! که من زیاد متوجه حرف هایش نمی شدم اما عشق و مهربانی اش را از روی حرف ها وخنده ها و فوتبال نگاه کردن هایش در لابی ِ هتل کاملا ً می فهمیدم  !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 دلتنگ ِ دیدار با شما هستم ! قرار است فردا صبح ساعت ِ 8 به دیدنتان بیایم !

اما... با بابا ازخیابانی  که مغازه ی رویایی تان آن جاست عبور می کنیم ؛ باورم نمی شود که شما آن جا بودید! و من توانستم بعد از یک ماااااه  که بیشتر از یک سال گذشت ببینمتان ...

برای چند ثانیه چشمانم را دوخته بودم به " شما " و به آن پیراهن ِ خوش رنگی که به رنگ ِ آسمان ِ چشمان ِ بی نظیرتان بود...

قرار ِ فردا صبح را cancel می کنم ! تا با لیلا و پسرک ِ عکاسی که می خواست با ما به سینما بیاید مثلا ً شاهکار ِ انسیه شاه حسینی را ببینیم ...

شاهکاری که آن قدر زیبا ساخته شده بود که باعث شده بود هر کسی با بغل دستی اش به حرف زدن مشغول شود ! سمت ِ راستم لیلا بود و صندلی ِ سمت ِ چپم خالی بود ! در دلم گفتم که ای کاش بودید آن و قت با " شما " حرف می زدم و حوصله ام سر نمی رفت ...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

آقای خوش چهره و خندانی در لابی ِ هتل کنارم نشسته و من مدام شاهد ِ عکس و امضا گرفتن ِ کودکان با او بودم ! که بالاخره فهمیدم نامش عمو مهربان است ! عمو مهربانی که واقعا ً مهربان بود و دوست داشتنی...

یاد ِ خانومی می افتم که با کودک ِ تقریبا ً یک ساله اش به دیدنش آمده بود تا بلکه پسرش را بهانه ای کند برای عکس گرفتن در کنار ِ عمو ...

و من و عمو مهربان که کلی خندیدیم به این ماجراها! قول می دهم فردا بنشینم به پای برنامه اش و یک دل ِ سیر ببینمش !

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

مراسم ِ اختتامیه است...

واژه ی " خبرنگار " برای بسیجی های دم ِ در ِ سالن واژه ی غریب و مبهمی است !

انگار این قشر جزو ِ آدم ها به حساب نمی آیند یا اینکه به جنایتی چیزی مرتکب شده اند ...

با هزار ترفند وارد ِ سالن می شویم.

آه ِ من صدر عاملی را می گیرد ! با اسرار ِ دوستان روی سن می رود تا بگوید از همه چیز از جشنواره گرفته تا....

به محض ِ اینکه واژه ی " سلام " را می خواهد بگوید برق ِ سالن قطع می شود.

و من کیف می کنم وقتی می رود و نمی تواند دیگر حرف بزند ...

ثانیه ای پس از قطعی ِ برق صداها بلند می شود

یک یا حسین .... تاااا میر حسین !!!!!

همه می گویند ، همه می گوییم...

مجری دلیل ِ قطعی ِ برق را در حالی که صدایش می لرزد نقص ِ فنی اعلام می کند و بادیگارد های جناب ِ الهام دورش را می گیرند تا نکند زمانی اتفاقی بر سر ِ عزیز ِ دل ِ جناب ِ احمدی نژاد بیاید !

+ سینما ی ما می نویسد :   مدت 10 دقيقه برق مراسم قطع بود و تماشچيان با صلو ات به اين امر اعتراض كردند.

صلوات به جای شعار ...

اگر صلوات بود پس چرا ما نشنیدیم؟!!!

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

  جمعه است و بعد از چند روز کار ِ مداوم ! تا 1 بعد از ظهر می خوابم...

امشب سپیده را قرار است بعد از 4 ماه ببینم !

می بینمش ... بغلش می کنم و می بوسمش ...

حالش را می پرسم و برایم تعریف می کند ! زیاد نمی پرسم تا زیاد نگوید...

می دانم چه می خواهد بگوید !

از جای ِ خالی اش در بین ِ خودم و آذردخت می گویم و از اینکه رفته و من تنها مانده ام باز...

 + تولد ِ بابا را با یک روز تاخیر در خانه ی خاله رویا جشن می گیریم...

دارد خوش می گذرد ! اگر شما بودید بیشتر خوش می گذشت ! این را مطمئنم...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

فردا می بینمتان...

این بار نه از دور ...

تنها می آیم و پیاده ! نمی دانم اکنون چه بنویسیم ولی امیدوارم وقتی می آیم باشید...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

از تاکسی پیاده می شوم ؛ سعی می کنم آرام باشم ؛ صدای قلبم را می شنوم که هرچه به شما نزدیک تر می شوم و قدم هایم بیشتر میشوند آن هم تد تر می زند ...

اما من آرامش می کنم ! با همان حیله ی همیشگی ! با وعده ی شنیدن ِ صدای آرام بخشتان تا ثانیه هایی دیگر!

زیر ِ چشمی نگاهتان می کنم...

موهایتان را که حالا کوتاه تر شده اند !

چشم هایتان را که در آن موقع ِ عصر زیر ِ نوری که از شیشه می تابید زیباتر شده بودند.

آرام سلام می کنم...

حالم را می پرسید و من هم ! افراد ِ دیگری هم کنار ِ من هستند اما ...

شما اول با من حرف می زنید ! اما واقعا ً چرا؟!

چهارشنبه را وعده می دهید...

قول می دهید کارم را به تاخیر نیندازید از همان قول های همیشگی که می دهید !

اما این بار دوست دارم دیر تر امانتی ام حاضر شود تا هم چهارشنبه ببینمتان و هم روز ِ بعدش !

 چه روزهای خوبی دارد نیمه های مرداد...

 + روز  ِ خبرنگار مبارک...

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

+ اگر غرور نبود...

چشم هایمان به جای لب ها سخن نمی گفتند

و ما کلام  ِ  دوستت دارم را در

میان  ِ  نگاه های گهگاهمان جست و جو نمی کردیم

اگر...

 

 

< مغرورانه دوستتان دارم >

 

 

 

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 0:50 در تاریخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |


 

تا جایی که من به یاد دارم ؛ هفت سالی می شود که از اولین دیدارم با  " شما " می گذرد ! آن روزها شما بودید و فیلم ها و کتاب هایتان ، با موها و محاسنی بلند و در هم رفته با رنگ ِ مورد ِ علاقه ی من !!! و البته صدایی که آن قدر مهربان بود که من حتی تا به امروز لحظه ای در آن تغییری احساس نکردم...
خاطرات ِ آن روزها چقدر زیبا و دوست داشتنی اند!
و من در همان روزهای پائیزی بود که با تمام  ِ شور و حال ِ بچه گی ام عاشق ِ " شما " شدم ! عاشق ِ مردی با چهره ای که من همیشه دوستش می داشتم ...
 ریش ها و موهایی بلند و خرمائی رنگ ...!
از آن دوران می گذرد و اکنون من به کودکی بزرگتر می مانم اما با همان احساس ِ پاک ِ کودکانه...
عشقم نسبت به شما بزرگ تر شده ، قد کشیده و از این به بعد می خواهد جوانی را  تجربه کند ! دختری که تا یک ماه ِ دیگر 18 سالش می شود و 7 سال از بهترین سال های زندگی اش را با یاد ِ شما گذرانده !
با این حال می داند که " شما " درباره اش فکر نمی کنید ! برایش نمی نویسید ! شب ها به یادش نمی خوابید ! برایش دعا نمی کنید ! و نمی دانید چقدر برایش لذت بخش است وقتی به دیدنتان می آید و از آن طرف ِ خیابان زیر ِ چشمی نگاهتان می کند !
و حتی این را هم نمی دانید که چقدر این روزها می آیم تا ببینمتان ! اما نیستید و بالاخره از دوست ِ مهربانتان که  چند وقتی است می شناسمش حالتان را پرسیدم وخیالم راحت ِ راحت شد از بابت ِ همه چیز !
می دانم که نمی دانید نبودنتان چقدر برایم  سخت است ! بار ها به نبودنتان فکر کردم ! به اینکه دیگر لحظه ای به خاطرات ِ گذشته و مهربانی هایتان فکر نکنم ! اما تصورش هم برایم سخت است...
و چه قدر بد می گذرد این روزها و هفته هایی که نیستید !

اما این روزهایم را با خاطرت ِ لذت  بخش ِ شما می گذرانم و این همان دل گرمی ای است که من دنبالش می گشتم...
حالا دیگر می دانم این روزها کجائید و چه می کنید ؛ در پی ِ یافتن ِ چند ساعتی وقت ِ آزادام تا به دیدنتان بیایم ! و چقدر حیف که درگیر ِ جشنواره ی کودک و نوجوانم و این مرا از دیدن ِ چشمان ِ زیبایتان محروم می کند ، حد ِ اقل برای چند روزی...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

بالاخره با کنجکاوی ای که به آخرین حد اش رسیده برای " محمد علی خلجی " همان کاریکاتوریست ِ معروف که کلی جوایز ِ بین المللی برده ؛ ایمیلی سند می کنم تا دلیل ِ هم نامی اش را با دایی علی ِ خودم بدانم...
و چه روز ـ خوبی  است آن روز که بدانی یک فامیل ِ جدید پیدا کرده ای !!!

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

آذردخت را بعد از 4 ماه می بینم ! دوباره خنده هایمان برای 3 ماه ِ متوالی شروع می شود و البته تا خود ِ صبح حرف زدنهایمان  !!! با سوغاتی های مامانش که می شود خاله آذرم عشق می کنم و با عکس های آرش و دوست دختر ِ چینی اش  هم ! با چشمانش که آن قدر باریک است که به خطوطی افقی می ماند...
و من باز یاد ِ حرف ِ بچگی هایم می افتم که فکر می کردم چینی ها و ژاپنی ها دنیا را بک جور ِ دیگه می بینند ! شاید همه چیز را افقی و فشرده شده !!!
و از این فکر ِ کودکانه خنده ام  می گیرد...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

دوست ِ دایی علی به همدان آمده ! و من با علاقه ی بی نهایتم به سینما در تمام  ِ جلسات ِ کلاس ِ نقد ِ فیلمش شرکت می کنم ! و با اینکه خیلی دلش می خواست یکی از آثار ِ هیچکاک ِ عزیزش را نقد کند ، به اصرار ِ ما لیلای مهرجوئی را با بازی های بی نظیر ِ لیلا و علی  تحلیل کرد ....
ولی من مدام در فکر  ِ این بودم که ای کاش سنتوری بود ! آن وقت راجع به شاهکار ِ  " عمو بهرام " حرف می زدیم و عشق می کردیم با دیدن ِ هزار باره ی علی سنتوری ِ مهرجوئی !

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


خیلی تنبل شده ام ! کتاب هایی که قرار بود همه را تا این هفته بخوانم هنوز نخوانده ام ...
مطلبی که " پیام " خواسته بود را ننوشته ام !
صبح ها خواب می مانم و از دیدن ِ طلوع ِ خورشید ، نزدیک ِ خانه تان محروم می شوم و " ساناز " را باز هم در انتظار ِ حاضر شدن سر ِ قرار می گذارم !
وقت ِ دندان پزشکی را عقب می اندازم و خودم برای غر غر کردن دکتر آماده می کنم ...
و هزاران کار ِ دیگری که انجام دادنش را به بعد از دیدن ِ شما و چشمان ِ آسمانی تان موکول کرده ام ...!!!

 

 

 + اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیدیم و می خندیدیم؟!

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم

و چگونه عبور  ِ روزهای تلخ را تاب می آوردیم

آری ! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم

اگر عشق نبود...

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 15:17 در تاریخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |


یکشنبه 21 تیر

مدت ها بود دوست داشتم آن قدر سحرخیز باشم که بتوانم طلوع ِ آفتاب را در کنار ِ خانه ی شما به تماشا بنشینم !و این چند روزی است به من انرژی می دهد ؛ آن هم از نوع ِ دو بار ِ مثبت اش !!!

و من این صبح هایم را غرق در لذت ِ دیدن ِ انعکاس ِ پرتو های خورشید و درخشندگی اش وقتی به پنجره ی اتاق ِ شما می زند آغاز می کنم...

 

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

دوشنبه 22 تیر

پشت پنجره ی مامانجون ایستاده ام و نگاهم به آدم هایی است که از این بالا می بینم ؛ آدم هایی که بعضی شان غرق در صحبت اند ، بعضی با صدای بلند می خندند و برخی آن قدر ناراحت که حتی به اطرافشان هم نگاه نمی کنند شاید هم مثل ِ من ستاره شان را چند هفته ای است ندیده اند...

آدم هایی که عجله دارند و آدم هایی که خونسرد و آرام به راهشان ادامه می دهند بی آن که نگران ِ چیزی باشند و من می توانم به راحتی قدم هایشان را از این بالا بشمارم!

این بار چشمانم را به پلاک ِ ماشین هایی می دوزم که از جلوی چشمانم می گذرند و من هر بار وعده ی دیدنتان را به چشمانم می دهم...

می دانم که از اینجا خواهید گذشت ولی کی و چه ساعتی ...نمی دانم!!!

خاله آذی را می بوسم و برایش سفر ِ خوبی را آرزو می کنم و سفارش عکس های پسر ِ خواهرش - آرش- را می دهم ؛ کاش سفرتان cancel نمی شد و من از خاله آذرم خاطره ی دیدن ِ شما را سوغاتی می گرفتم...

 

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

سه شنبه 23 تیر

به پارسال و همین روزهایش فکر می کنم و به آن یکشنبه ی نحس که بعد از کلاس ِ عربی به اوجش رسید...

به نگرانی های خاله رویا ، گریه های مداوم ِ من و سپیده ای که مثل ِ خواهرم  دوستش می داشتم و می دارم ؛ خیلی بیشتر از قبل...

و به تیر و مرداد و شهریوری که دلهره ها و نگرانی های روزهای تلخش هرگز از یادم نخواهد رفت!

 +تولد ِ کوچکترین نوه ی خانواده ی پدری است ! تینایی که وقتی به دنیا آمد من عاشقش شدم ...عاشق ِ گریه هایی که  با صدایش نصف ِ شب ها از خواب می پریدم ...

  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

چهارشنبه 24 تیر

هنوز در فکر ِ " کودکی که هرگز زاده نشد ِ " اوریانا فالاچی ام ! و به یاد ِ کودکش که هرگز زاده نشد و البته نخواست که زاده شود!

پرهام صدایم می کند و من چند لحظه ای مات و مبهوت به صفحه ی تلویزیون خیره می مانم ، اشک هایم در چشمانم سنگینی می کنند و ناگاه سرازیر می شوند ، هواپیمای ایران – ارمنستان !!!

به 168 نفری فکر می کنم که با چه آرزوهایی راهی ِ سفر شده اند و به خانواده های داغداری که در انتظار ِ تماس ِ فرزندانشان بودند که بگویند به مقصد رسیده اند...

روحشان شاد...

 

+در مسنجر هفته ها منتظر ِ جواب ِ ایمیل و پی ام هایم هستم که قرار است عمو ساتیارم برایم بفرستد و من امروز با دومین خبر ِ بدی که شنیدم دیگر نابود شدم!  ساتیاری که هروقت عمو صدایش می کردم انگار واقعا ً عمویم بود و من برادر زاده اش ؛ این روزها در زندان-  اوین است ...

مملکت به گند گشیده شده و باز هم این ها مقاومت می کنند ؛ به چه دلیلی نمی دانم!!!!! قرار بود دیگر این حیوان - آدم نما درمیانمان نباشد اما هست و اوضاع را تا جایی که ممکن بوده به هم ریخته...

 

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

پنجشنبه 25 تیر

" سپید دندان ِ " جک لندن را شروع کرده ام ! سپید دندانی که این بار مترجمش داریوش ِ شاهین است و من این را بیشتر می پسندم .

خواهران  ِ غریب را برای صدمین بار به تماشا می نشینم و باز هم همان لذتی را می برم که بار ِ اولی که دیدم برایم داشت ولی این بار با غمی که به خاطر ِ خسروی نازنین ِ سینما به اشک تبدیل شده بود و گونه هایم را خیس کرده بود ...همراهش می خوانم : مادر ِ من   مادر ِ من   تو یاری و یاور ِ من !!!!

عمو خسرویی که آن قدر درخشید تا ستاره شد و چه فایده که بگویم حیف شد؟

مرگ قسمتی از زندگی است و بهترین راه ِ مکن باور ِ آن است! اشک هایم را پاک می کنم و برایش فاتحه ای می خوانم ....

 

 آرزوی این روزهایم آزادی - زندانیان است!

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 1:33 در تاریخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |


 

شنبه 13 تیرماه

روزِ بعد از کنکور است من و مدت ها بود منتظر ِ چنین روز و روزهایی بودم!

اولین مطلب ِ وبلاگم را نوشته ام و مشغول ِ خواندنش هستم تا آن را به خانه ی مجازی ام بفرستم!که جودی از راه می رسد و بعد از مدتی طولانی ،شاید نزدیک به یک ماه مرا با pmهایش خوشحال تر می کند...

با هم چت می کنیم،حرف می زنیم، از همه جا و از همه کس !می خندیم ؛ شادی می کنیم! از بابایش برایم می گوید که چقدر مهربان است و من هم از شما و خاطراتم برایش می گویم ! از اولین روز ِ دیدارمان تا الان ! دوست دارم اولین خواننده ی وبلاگم جودی باشد.جودی ای که نام ِ وبلاگم را او به من نسبت داده ؛ و من که کلی از این نام لذت می برم ؛ پپر...!!!

امشب تولد ِ آرش است ؛ آرشی که 6 سالی است ندیدمش ! پسر خاله ای که عقاید ِ مخصوص به خودش را دارد و یک جورایی شبیه به هیچ کس نیست ! ایمیلم را در حالی که نمی دانم الان کجاست و دارد چه می کند و حتی نمی دانم آنجا ساعت چند است برایش Send می کنم و در دلم  آرزو می کنم همیشه سلامت باشد.

 تا نیمه های شب با جودی ام عشق می کنم... ! از دایی علی ِ مان می گوییم و از sms های بی پاسخی که مدت ها است  منتظرِ جوابش هستیم! از اینکه وبلاگ ِ هک شده مان را دوباره باید بسازیم و از خیلی چیز های دیگر...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

یکشنبه 14 تیر

خورشید در آسمان پیدا نیست ! گرد و غبار همه ی شهر را گرفته و مجبوریم با ماسکی بر صورت از خانه خارج شویم ! با مامان می آیم تا بعد از مدت ها ببینمتان اما نیستید و نبودنتان دو هفته ای است مرا عذاب می دهد!

خانه ی مادر بزرگ پر از مهمان است و من در آن شلوغی به شما فکر می کنم...

صدای زنگ ِ sms در میان آن همه سر و صدا گم می شود و من از خدا می خواهم شما باشید که جوابم را می دهید. ولی نمی دانم چرا خدا چند وقتی است با من همراه نیست ! دایی بعد از مدت ها فرصت ِ جواب دادن به sms های من و جودی را پیدا کرده و البته من این را به فال ِ نیک می گیرم ! پیشاپیش روزش را تبریک می گویم در حالی که مطمئنم در آینده پدری مهربان و دوست داشتنی خواهد  شد...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

دوشنبه 15 تیر

تقویم را ورق می زنم و تولد های تیرماه را می شمارم ! پرهام ، مامان ، طناز ، تینا ، آرش ، امیر آقا ، رضا ، نیایش ِ 5 روزه و حتی حضرت ِ علی (ع )...

امروز روز ِ پدر است! موبایل را بر می دارم و تبریک ِ روزتان را حواله می کنم و در ذهنم بابا شدنتان را مجسم می کنم و با لبخندی که نا خود آگاه بر لبانم نقش بسته شیرینی ِ آن روزِ مقدس را حس می کنم...

چه روز ِ خوبی خواهد بود...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 پنجشنبه 18 تیر...

قرار بود امروز خبر هایی باشد اما نیست ! و من دلیل ِ این نیستی ها را نمی دانم...

دلیل ِ قانع کننده ای برای این تعطیلی های چند روزه که مردم را به شهر های دیگر راهی کرد نمی بینم...

من این روزهای کشورم و آینده اش را نیز روشن نمی بینم...

 

 

دختری که دوست دارد ایرانش همان ایران ِ سابق باشد...

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 23:58 در تاریخ شنبه بیستم تیر 1388 |


" یا حق "

این برای دومین باری است که تصمیم به ساختن ِ وبلاگی گرفته ام که قرار است خانه ی تنهایی هایم باشد !خانه ای برای خاطراتم  و مرهمی بر زخم ها و غصه هایم شاید ...

هشتم ِ اردیبهشت بود و ساعت 8 صبح ! و من روی تختم دراز کشیده بودم ، چشمانم را به سقف دوخته بودم و در حالی که گوش هایم  پر از صدای خش خش ِ باران بود که به پنجره ی اتاقم می زد و در رؤیا هایم غرق می شد ؛ ذهنم سرشار بود از سؤالات ِ عجیب و غریب و مبهم !

به آدم های اطرافم فکر می کردم ؛که این همه فکر ، این همه عشق و احساس ارزشش را دارد یا نه؟

به این که تا کی قرار است نوشته هایم را در کشوی میزم بگذارم و سالی یک بار – نزدیک ِ عید و خانه تکانی – با صدای بلند بخوانمشان و به خاطر ِ احساسات ِ زلالی که به پایشان ریخته ام گاه اشک بریزم و گاهی بخندم...و گاهی هم از نوشتن ِ بعضی شان پشیمان شوم و تصمیم بگیرم دیگر نخوانمشان !!!

به این فکر می کردم که خدا چقدر می تواند این دختر ِ کوچک را با تمام ِ آرزوهای بزرگش دوست داشته باشد؟و به این فکر می کردم که تا ابد می توانم خاطرات ، رؤیاها ، خیال پردازی ها و عشق بازی هایم را دوست داشته باشم یا نه؟و برای هزارمین بار آرزو کردم که بتوانم!

و هزاران سؤال ِ دیگر که در هوای بهاری آن روز ، پاسخش شد ساختن ِ وبلاگی این چنینی و نوشته هایی که قرار است بیانگر ِ احساسات ِ نویسنده اش باشند و شاید سرگرمی ای برای خوانندگانش !

به نظر ِ من هر کسی در هر کجای این کره ی خاکی که زندگی می کند دلیل ِ زندگانیش به کسی دیگر بر می گردد ! کسی که زندگی اش را هدف مند کرده و بدان معنای تازه بخشیده...

کسی که ممکن است حتی هیچ وقت و در هیچ کدام از لحظات ِ زندگی اش به نویسنده ی این نوشته ها فکر نکند ! و حتی ثانیه ای از عمرش را به خواندن ِ نوشته های کسی مثل ِ من نگذراند !

اما این ها دلایل ِ قانع کننده ای برای من که تشنه ی نوشتنم نیستند و نوشتن ِ خاطراتم را به خاطرِ این افکار ِ پوچ که فقط خدایمان از صحتش آگاه است کنار نمی گذارم.

من می نویسم ! خالصانه می نویسم ، با عشقی پاک و با صداقت و غرور و مهربانی ...

عشقی که بعد ِ ها بیشتر راجع به آن خواهید خواند ! می نویسم تا بلکه شاید روزی در آینده ای نزدیک کسی که در انتظارش هستم و خواهم ماند این ها را بخواند و برایم بنویسد ! می نویسم تا ثابت کنم ؛ *دوست داشتن چیزی فراتر از عشق است ! پس با انتظار می نویسم از همین حالا تا ابدیت !!!

 

دختری که منتظر ِ شماست !

 

* علی شریعتی

+ نوشته شده توسط پری سا ساعت 23:21 در تاریخ شنبه سیزدهم تیر 1388 |


من و خاطراتم در کشوی میزم حبس شده بودیم ...
تا اینکه جرقه ای ! معجزه ای و یا چیزی مثل آن ما را نجات داد و به این خانه آورد !
حالا ما آزادیم...
و با آسمان ٍ آبی ،آدم ها ، کلاغ ها، گنجشک ها، گربه ها ،سبزه ها، خانه ها و ...و... عشق می کنیم!!! گاهی به خانه مان مهمان دعوت می کنیم و گاه دوست داریم تنها باشیم.تنهای تنهای تنها... ! این نوشته ها ، این خانه ی جدید و این زندگی زیبا را مدیون ِ کسی هستم که باعث شد زندگی را " عمیقاً " زندگی کنم !

پری آ سا


صفحه نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب


نوشته های پیشین

  • آبان 1388
  • مهر 1388
  • شهریور 1388
  • مرداد 1388
  • تیر 1388


  • پیوندها

    سایت اختصاصی عمو بهرام
    ** من و بابام **
    ** عمو بهرام و دایی علی**
    سایت تحلیلی سینما ی ما
    کاپوچینو
    ساتیار امامی
    احمد احمدی
    یلدا ذبیحی
    امیر قادری
    نیما حسنی نسب
    خسرو نقیبی
    ساناز اقتصادی نیا
    حسین پاکدل
    ندا میری
    لیلی نیکو نظر
    بزرگمهر حسین پور
    منصور ضابطیان
    سید رضا صائمی
    مهرزاد دانش
    40چراغ
    محسن آزرم
    30 نما
    بهاره رهنما
    خ مثله خاتمی
    محمد علی ابطحی
    ترانه علیدوستی
    توکا ی مقدس
    دارالمجانین
    مهرداد حمزه
    ترانه علیدوستی
    بهرام - سینما
    مهتا
    پاپیروس
    گل آقای جوان ایران
    یادگارها
    رهگذری از دیار پائیز
    دل نمک
    خداداد شهرستانی
    همکنون
    دو عاشق بی قایق
    کوچه نادری
    آدمک چوبی
    سگ سکوت
    نقره داغ
    ماهی سیاه کوچولو
    زنی تنها
    مرداب
    نغمه باران
    ساتیار - کوچک
    نشر اندوه
    شاعر دلباخته
    چه گو آرا
    باران
    نگاه شیشه ای
    صدای بی صدا
    بهار نارنج !


    Design by :

    Omid Manoochehri